اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ... و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
  و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
موجیم و وصل ما از خود بریدن است  ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 1 آذر ماه سال 1386
لباس عروسی

یک بار دیگه تاریخی رو که روی کارت عروسیش نوشته شده بود، نگاه کردم. میخواستم مطمئن شم. آره درسته، شب ولادت امام رضا (ع). واقعا؟!!!!

باورم نمیشد، یعنی به چشمام اعتماد کنم؟؟ اونی که من دیروز دیدم درست بود؟؟!!

دیروز به حمیده زنگ زدم. قرار بود قبل از عروسیش با هم بریم حرم. میخواست چادر سفید عروسیش رو از خیاطی بازار شاهچراغ بگیره. بعد بیاره به ضریح بکشه و تبرکش کنه. تو ترافیک گیر افتادم. بهش زنگ زدم و گفتم نیم ساعت دیرتر میرسم. تو حرم می بینمت.

وقتی رسیدم، دیدم حمیده خانم با یک دوست جدید نشسته و دارند دعا می خونند. از دور بهش اشاره کردم، گفت: صبر کن. جلو نیا. به اون دو تا خیره شدم. چه چادر قشنگی سر اون دوست جدید بود.

رفتم زیارت کردم و اومدم چند قدمی اونها نشستم. تا از همدیگه خداحافظی کردند و حمیده اومد پیشم. بعد از سلام و تعارف، گفتم خب عروس خانم چادرتو گرفتی؟ ببینمش؟ قشنگه یا نه؟ بیا بریم دور ضریح تبرکش کنیم...........

حمیده گفت: خواهر واللو صب کن، إإإإإإإإإ، چقد حرف میزنی. بزار اول یه چیزی برات تعریف کنم. این دختره رو دیدی؟

گفتم: آره، راستی کی بود؟ ندیده بودمش، چه ژیگول بود!! دوستت بود؟

گفت: دوست؟؟ آره، شاید. اسمش فرنوشه. جلوی حرم دیدمش. تو میدون نشسته بود روی چمنها و داشت اشک میریخت.خیلی ضایع بود. عین تو فیلما... رفتم پیشش سلام کردم. خودشو کشید عقب، فک کنم ازم ترسید، خیال کرد از این مأمورا هستم. بهش گفتم آبجی! مشکلی داری؟

گفت: نه. گفتم: زانوی غم بغل گرفتی.

گفت: فقط خسته ام. خسته. از همه بدم میاد. حوصله هیچکس رو هم ندارم. اگه اومدید نصیحت کنید بهتره خودتونو خسته نکنید. من آدم بشو نیستم. همین!

گفتم: نه دختر خوب! مگه من خودم آدمم که بخوام تو رو نصیحت کنم؟ منم دلم گرفته بود، اومدم با برادر امام رضا حرف بزنم.

یه نگاهی به سر و وضعم انداخت گفت: شما دیگه چرا؟؟

گفتم خب ما هم وقتی کار بد می کنیم، بعدش پشیمون میشیم و میایم حرم التماس می کنیم که دوباره با اون بالاییا دوست بشیم.

خندید و گفت نکنه تو هم امروز مدرسه نرفتی کلک؟؟؟

فهمیدم خانم از مدرسه فرار کرده. چیزی نگفتم فقط خندیدم.

یه آهی کشید و نگاهشو به گنبد انداخت و گفت: منم پشیمون شدم. اومدم حرم. اهل چادر و مقنعه هم نیستم. گفتم همین جا بشینم و حرف بزنم.

دیدم خدا رو خوش نمیاد من دو تا چادر همرام باشه و .....

چادرمو از کیفم درآوردم. یه نگاهی بش انداختم. یکی تو ذهنم وسوسه ام می کرد که چادر رو بنداز رو سرش. به یاد سجاد افتادم. اگه چادر رو به این دختر بدم، اونوقت کی جواب سجاد رو میده؟ مامانش اینا چی میگن؟ حتما میگن این دیگه چه عروسیه؟ به مامان خودم چی بگم؟ اصلا فردا شب چی بندازم رو سرم؟

وقت هم ندارم که برم عین همین پارچه رو بخرم و بدوزم.

یه نگاهی به چشمای فرنوش انداختم. یه قطره اشک گوشه چشمم مونده بود. انگار تو همون یه قطره اشک همه چیزو میدیدم. شب تولد امام رضا، عروسیم، مهمونا، حرف مادر شوهر، نمیگن پس چادرش کو؟؟..... شب تولد امام رضا...تولد امام رضا.....امام رضا .... آره. تصمیم خودمو گرفتم. باید برا تولد امام رضا هدیه بخرم. همین چادر رو به آقا هدیه می کنم! همین.

دستامو بردم جلو، چادر رو بهش دادم. گفتم بیا، بپوش، با هم بریم تو حرم.

چادر رو باز کرد، وااااای، چه قشنگه، عین چادر عروساست......

گفتم زودباش، الان ظهر میشه.

رفیتم تو حرم، بهش گفتم دو رکعت نماز زیارت بخونیم، ازم پرسید نماز زیارت چه جوریه؟

گفتم عین نماز صبح، فقط نیتش فرق داره و ....

کلی با هم حرف زدیم و درد و دل کردیم، با مادر بزرگش زندگی می کرد، پدر و مادرش از هم جدا شدند، این دختر هم از بس سختی کشیده، دیگه جایی برا دین و ایمون تو دلش نمونده تا جایی که حتی نمازم نمی خونه. خیلی گریه کرد، می گفت دلم برای خدا تنگ شده. دلم میخواد از این به بعد با خدا باشم.

تصمیم گرفته نماز بخونه. چادرم رو بهش هدیه کردم. به نیت هدیه تولد امام رضا (ع).

گفتم: چیکار کردی؟؟؟ پس خودت.....

گفت: به گرد پای حضرت زهرا که نمی رسیم، لااقل بیا براشون خوب دختری کنیم.

چشمام به ضریح خیره موند. به یاد لباس عروسی حضرت زهرا افتادم. به خودم می بالیدم که همچین دوستی دارم.

بهش گفتم اگه حضرت زهرا چند تا دختر مثل تو داشت، شاید .....

 

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 69464