اللهُمَّ عَرِّفْنِی نَفسَکَ، فاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی نَفْسَک، لَم اَعْرِفْ رَسُولَک ... اللهُمَّ عَرِّفنِی رَسُولَک، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسولَک، لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَکَ ... اللهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ، فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفنِی حُجَّتَکَ، ضَلَلْتُ عَنْ دیِنِی ... و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
X
تبلیغات
رایتل
و در آن سوی این چشم انتظاری ها ...
(موجیم و وصل ما از خود بریدن است * ساحل بهانه ایست رفتن رسیدن است)
دوشنبه 31 فروردین 1388
هزار ساله میشناسمش!

یواش یواش داشتم از مدرسه دور می شدم. خیالم راحت شد که با همه ی بچه ها خدافظی کردم و دیگه هیچ کس نمونده که توی راه ببینمش.

داشتم قدم می زدم که یکدفعه از پشت سرم صدای خنده بچه ها رو شنیدم. سرمو برگردوندم، کسی نبود!

به راهم ادامه دادم، باز همون صدای خنده و دو نفر که می گفتند: خانوم! خانوم!

ایستادم. فاطمه و محدثه بودند.

-          بچه ها! شما این جا چیکار می کنین؟ مگه هنوز نرفتین خونتون؟

-          نه خانوم! اومدیم زنگ بزنیم تا بیان دنبالمون.

نگرانشون شدم. آخه خیلی از مدرسه دور شده بودند. همراشون برگشتم به سمت تلفن عمومی و کنارشون ایستادم تا زنگ بزنند.

وقتی دیدم رفتند به سمت مدرسه خیالم راحت شد و دوباره راه افتادم.

همچین که یه مقدار از مسیر رو اومده بودم باز صداشونو شنیدم!!

سرمو برگردوندم، تعجب کردم و گفتم: باز شما؟؟

محدثه خندید و گفت: خانوم خونه شما از این وره؟

گفتم: نه دخترم.

کلاس پنجمیای شیطون! داشتن منو تعقیب می کردن!!

هر چی سعی کردم باهاشون خدافظی کنم نشد. دیرم شده بود. می خواستم زودتر تاکسی سوار شم و برم.

همین که دستمو به نشونه خدافظی تکون دادم، بغض فاطمه ترکید. چشماش شده بود پر از اشک. ترسیدم گفتم چی شده دخترم؟ ( آخه سر کلاس حالش خوب بود که)

گفت: خانم! احساس می کنم هزار ساله می شناسمش.

گفتم: کیو میشناسی عزیزم؟

سرشو گذاشت تو بغلمو گفت: خانم! امام زمانو. بعضی وقتا باهاش حرف می زنم. هر وقت کاری دارم بهش میگم. احساس می کنم می بینمش. همیشه کنارمه. همرام راه میاد. احساس می کنم هزار ساله میشناسمش...

همین جوری می گفت و اشکاش می ریخت. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. اشکای منم با اون یکی شد. باورم نمیشد، فاطمه همون کلاس پنجمی شیطون که سر کلاس کلافه ام می کنه.

...

خدافظی کردم و به راهم ادامه دادم. دیگه حس تاکسی سوار شدن نداشتم. دلم می خواست تا آخر دنیا پیاده برم. دلم می خواست اونقدر پیاده برم تا بالاخره منم مثل فاطمه احساس کنم که یه امام مهربون داره کنارم راه میره. به فاطمه غبطه می خوردم.

باورم نمیشد که این همون دختر بچه ای هست که یک ساعت پیش سر کلاس داشت با ستاره دعوا می کرد و تو سر و کله هم میزدند.

خونه که رسیدم بین نامه بچه ها که برای امام زمان نوشته بودند، گشتم و نامه فاطمه رو پیدا کردم: "ای آینده روشن مردم! ...

بیا به سوی ما بیا که ما بی تو هیچیم. تویی که ما را می بینی. ما روزهای جمعه از فراق چند هزار ساله تو می گرییم. چرا به سوی ما نمی آیی و ما را از ستم باز نمی داری ..."

نمی دونم چرا یه وقتایی ما بزرگترا بچه ها و اعتقادات قشنگشونو باور نمی کنیم؟ 

کاش من هم مثل فاطمه بودم.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 305856