حدیث جمعه:
از یاد نمی برم آن روز را که با پدر گفتم:
پدر جان! چرا عصر آدینه ها پروای ما نداری؟
گفت: فرزندم! پروانه ها همه چنین اند.
گفتم: مادر مرا چه روزی زاد؟
گفت: جمعه.
گفتم: و شما.
گفت: جمعه.
گفتم: برادران و خواهرانم؟
گفت: جمعه.
گفتم: چگونه است که ما همه جمعگانیم؟
گفت: در روزگار نامرادی، هر روز جمعه است، و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه عصرند.
با گوشه جامه سبز دعا، اشک از چشم های خود دزدید و گفت: فرزندم! امروز چه روزی است؟
گفتم: جمعه.
گفت: تا جمعه موعود، چند آدینه راه است؟
گفتم: یک یا حسین دیگر.
گفت: حسین را، تو می شناسی؟
گفتم: همان نیست که صبحهای جمعه پرده خوان ندبه خون است؟
گفت: و عصرهای جمعه، کبوتران فرج را، یک یک بر بام انتقام می نشاند.
مادرم به ما پیوست. دلگیر بود، اما مهربان. چادر بی رنگ و روی شب فامش را هنوز از سر برنداشته بود که از بیت الاحزان پرسید.
نگاه پدر به سوی ما لغزید و چشمهای من، در افق خیره ماند.
پدر یا مادر، نمی دانم، یکی گفت:
شاید امروز، شاید فردا، شاید ... همین جمعه.
برگرفته از کتاب "ندبه های دلتنگی، استاد رضا بابایی"
|